صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده محمدحسین و محمدصادق
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
فروردین ۸۳
لینک ها
قران کریمبابا جون
دايي جون
مامان امیرعلی
خاله جون پوریا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
![]()



زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد
سیبها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را... نمیدانم
در من انگار میشود تکرار
آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه
گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمیکند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بیتفاوت ما
نالههایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضهی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانهای مشکی است
****
با خودم فکر میکنم حالا
کوچه ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ - محمدحسین و محمدصادق |لینک به نوشته






جای شما خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا خاک بازیش
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ - محمدحسین و محمدصادق |لینک به نوشته








