صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده محمدحسین و محمدصادق عبداللهی
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
فروردین ۸۳
لینک ها
قران کریمبابا جون
دايي جون
مامان امیرعلی
خاله جون پوریا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
![]()


پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

توی این یک ماه تابستون من کلا ۶ جلسه کلاس اسکیت رفتم و بقیش سر مامانم غر زدم که حوصلم سررفته گاهی هم کامپیوتر بازی و... توی حیاط که نمیشد بازی کنم از بس گرم بود یه پارک کوچیک هم با دوتا سرسره و دوتا تاب نزدیک خونمون بود که اونم عصرها جای سوزن انداختن نبود
اما این که چرا من کلاس دیگه ای نرفتم و توی خونه حوصلم سر میرفت چند دلیل بود
١- بابام به مامانم گفته بود تابستون من دیگه مهد و هیچ کلاسی نروم وبا بابام بروم شرکت. چیکار کنم!؟ معلومه دیگه یا نقاشی یا کامپیوتر بازی
البته بابام هفته ای یکبار هم منو نمیبرد حتی
٢- اطراف خونمون هیچ کلاسی نزدیک نبود که پیاده با مامانم و داداشم بروم غیر همون اسکیت که گفتم
٣- به علت گرمی هوا و نداشتن وسیله نقلیه نمیشد جایی دیگه کلاس بروم
یادتونه چندتا کلاس گفته بودم میخواهم بروم

پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

امروز من ۶ ساله شدم خوشحالم چون امسال میروم کلاس اول.
از مامانم هزار بار پرسیدم مامان کی میروم مدرسه ومامانم همیشه میگه اول پاییز سه ماه دیگه.
دوشنبه جشن پایان مهدکودک من هست چی بهش میگن؟ جشن فارغ التحصیلی
تابستون به مامانم گفتم میخواهم بروم کلاس شنا و اسکیت و تکواندو و فوتبال کلاس دیگه ای نمیخوام برم فقط همین
مامانم گفت فکراتو بکن شاید کلاس دیگه ای هم خواستی هنوز وقت خالی داری ها
. خب چیکار کنم حوصلم سر میره چهارتابچه هم قد من هم تو مجتمع ما پیدا نمیشه باهاش بازی کنم داداشم که هنوز کوچیکه
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

سلام امروز تولد منه. من یعنی محمدصادق، امروز صبح یکساله شدم.
بابام که رفته ماموریت البته مامان یه جشن تولد سه نفره برام گرفت ولی جشن تولد من با ماموریت بابا لغو شد.
من الان ۶ تا دندون دارم که وقتی میخندم کلی خوشگل تر میشم چهاردست وپا هم همه جا میرم از آشپزخونه گرفته تا توی حمام وحتی توی کابینت. البته اگه مامان بابا دست منو رو بگیرند من تند تند راه میروم. سفره هم که پهن میشه من یا توی بغل بابام هستم یا وسط سفره وقتی بابام میاد خونه دقیقا عین جت میروم به سمت در و تا آخر شب جای من توی بغل باباست
.
داداشم که از مهد میاد اونقدر باهم بازی میکنیم تا از شدت خستگی از هوش بریم آخه من داداشمو خیلی دوست دارم بازی کردن هم باهاش هم خیلی مزه میده.
این هم عکس جشن تولد یکسالگی من با داداشم مامان هم که عکاسه ده تایی عکس گرفت تا یکیش درست در بیاد آخه من که نمی تونستم آروم بنشینم

پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته


به نظر شما ما در آینده چکاره میشویم
مامانم گفته دور مهندس کامپیوتر را به کلی خط بکشیم هرچی غیر اون
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

