من و داداشم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

تابستان من

توی این یک ماه تابستون من کلا  ۶ جلسه کلاس اسکیت رفتم و بقیش سر مامانم غر زدم که حوصلم سررفته گاهی هم کامپیوتر بازی و... توی حیاط که نمیشد بازی کنم از بس گرم بود یه پارک کوچیک هم با دوتا سرسره و دوتا تاب نزدیک خونمون بود که اونم عصرها جای سوزن انداختن نبود

اما این که چرا من کلاس دیگه ای نرفتم و توی خونه حوصلم سر میرفت چند دلیل بود

١- بابام به مامانم گفته بود تابستون من دیگه مهد و هیچ کلاسی نروم وبا بابام بروم شرکت. چیکار کنم!؟ معلومه دیگه یا نقاشی یا کامپیوتر بازیناراحت البته بابام هفته ای یکبار هم منو نمیبرد حتیکلافه

٢- اطراف خونمون هیچ کلاسی نزدیک نبود که پیاده با مامانم و داداشم بروم غیر همون اسکیت که گفتم

٣- به علت گرمی هوا و نداشتن وسیله نقلیه نمیشد جایی دیگه کلاس برومنگران

 یادتونه چندتا کلاس گفته بودم میخواهم برومگریهگریه

 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

تولد

امروز من ۶ ساله شدم خوشحالم چون امسال میروم کلاس اول.

 از مامانم هزار بار پرسیدم مامان کی میروم مدرسه ومامانم همیشه میگه اول پاییز سه ماه دیگه.

دوشنبه جشن پایان مهدکودک من هست چی بهش میگن؟ جشن فارغ التحصیلیچشمک

تابستون به مامانم گفتم میخواهم بروم کلاس شنا و اسکیت و تکواندو و فوتبال کلاس دیگه ای نمیخوام برم فقط همینلبخند مامانم گفت فکراتو بکن شاید کلاس دیگه ای هم خواستی هنوز وقت خالی داری هاتعجب. خب چیکار کنم حوصلم سر میره چهارتابچه هم قد من هم تو مجتمع ما پیدا نمیشه باهاش بازی کنم داداشم که هنوز کوچیکهناراحت


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

تولد

سلام امروز تولد منه. من یعنی محمدصادق، امروز صبح یکساله شدم.

بابام که رفته ماموریت البته مامان یه جشن تولد سه نفره برام گرفت ولی جشن تولد من با ماموریت بابا لغو شد.ناراحت

من الان ۶ تا دندون دارم که وقتی میخندم کلی خوشگل تر میشم چهاردست وپا هم همه جا میرم از آشپزخونه گرفته تا توی حمام  وحتی توی کابینت. البته اگه مامان بابا دست منو رو بگیرند من تند تند راه میروم. سفره هم که پهن میشه من یا توی بغل بابام هستم یا وسط سفره وقتی بابام میاد خونه دقیقا عین جت میروم به سمت در و تا آخر شب جای من توی بغل باباستچشمک.

 داداشم که از مهد میاد اونقدر باهم بازی میکنیم تا از شدت خستگی از هوش بریم آخه من داداشمو خیلی دوست دارم بازی کردن هم باهاش هم خیلی مزه میده.

این هم عکس جشن تولد یکسالگی من با داداشم مامان هم که عکاسه ده تایی عکس گرفت تا یکیش درست در بیاد آخه من که نمی تونستم آروم بنشینمنیشخند 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته

کنجکاویهای من و داداشم

 

به نظر شما ما در آینده چکاره میشویمسوال

مامانم گفته دور مهندس کامپیوتر را به کلی خط بکشیم هرچی غیر اونتعجب


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ - محمدحسین و محمدصادق عبداللهی |لینک به نوشته